You are currently using public features of this website. To access extra features, you need to Sign In. Not a member? Sign Up.
I am currently
6 year(s) and 1 month(s) old!
   Home

   Photos

   Name Hunting

   Weblog

   Specials

   Links























  Weblog

In this page, you can read what my parents wrote as they impersonated me before my first birthday. You can start reading from the very first days, long before I was born. To start from the beginning, go to the bottom of this page. The texts in the page will be mostly in Persian, so I am sorry if you cannot read it.


 2005 ,28 July: يك ساله شدم.

برام تولد گرفتند. كلی از دوستها اومدن و كلی برام كادو آوردند. من كه خيلی خوشحال شدم، با وجود اينكه اصلا نفهميدم كه تولدمه! فقط وقتی كه همه داد ميزدند كه شمع رو فوت كن، فكر كردم كه چرا فقط من بايد فوت كنم؟ مگه اينها خودشون بلد نيستند. خلاصه با اينكه اين قسمت رو قبلا تمرين كرده بودم اما هول شدم و نتونستم فوت كنم. قول ميدم سال ديگه كه فهميدم تولد چی چيه، بهتر نقشم رو بازی كنم.

به هر حال ميخوام اينجا از همه اونايی كه به ياد من بودند، اومدند تولد من و يا زنگ زدند، تشكر كنم. جای خانواده راه دورم هم خيلی خالی بود. كاش ميشد به مناسبت تولد من هم كه شده، همه فاصله ها برداشته ميشد، و همه دور هم جمع ميشديم. اگه كه تا وقتی من بزرگ شدم علم نتونست اينقدر پيشرفت كنه كه اين كار رو انجام بده، خودم حتما يه فكری براش ميكنم.
 

 2005 ,23 July: چقدر امروز همه چی غير عاديه. مامانی تمام مدت توی آشپزخونه است. بابايی رفته خريد! ( از اون اتفاقات خيلی نادر! ) تلفن هم هی زنگ ميزنه. خلاصه كلی آنتروپی رفته بالا! (چی چی پي؟!)

مثل اينكه ظاهرا همه خبر دارند كه فردا تولد منه، به جز خودم!!!
 

 2005 ,22 July: ميدونين اولين زبون دنيا چيه؟ زور نزنين، خودم ميگم. زبون چيني! به خاطر اينكه اين نزديكترين زبون به اون زبونيه كه من بهش صبحبت ميكنم. پس ميتونين فكر كنيد كه از تمام زبونا راحتره و آدم قديميا اول اون رو ياد گرفتند. پس نتيجه ميگيريم كه من الان از همه شما جلوترم. چون زبونم رو يك چهارم آدمای دنيا ميفهمند، اما زبون شما رو چي؟! من يكی كه مطمئنا نميفهمم، چون هر وقت مامان و بابا ميگن يه كار رو نكن، من حتما سعی ميكنم كه اون كار رو انجام بدم!!! 

 2005 ,03 July: من راه رفتم!

امروز من اولين قدم رو به تنهايی برداشتم. ميدونيد بعدش چی شد؟ شايد باورتون نشه. مامانی از خوشحالی و هيجان جيغ كشيد، من هم هول شدم و افتادم. از دست اين بزرگترها!
 

 2005 ,03 July: من از بازی دالی موشه خيلی خوشم می آد و مدتهاست كه اون رو بازی ميكنم. چندين هفته بود كه موقع بازی ميگفتم "دا" (من نميدونم چرا اين كلمه ها اينقدر طولانی هستند. همون دو حرف اول رو بگی منظور رو ميرسونه!) اما ديشب كه رفته بوديم مهموني، من چندين بار گفتم "دالي" كه همه هيجان زده شدند! من عادت دارم كه هنرهام رو فقط در مهمونی نشون ميدم! 

 July 01, 2005: Two weeks ago we had a trip to somewhere called Florida, where we went to my cousin's place for a visit. She had this tiny little dog (a real one not a stuffed one!) named Cocoa who barked pretty loudly. Both Cocoa and I got excited seeing each other, but our reactions were totally different. Cocoa kept barking and I was emotionally confused. I cried, screamed, and laughed as at the same time! I wanted to both touch and not touch her! Everybody tried to calm both of us by keeping our distance, by letting me touch her, ... I think it was not just me, but everybody was confused. 

 2005 ,27 June: زبان من داره با سرعت باور نكردنی پيشرفت ميكنه و هر روز واژگان بی معنی جديدی به مجموعه لغتهام اضافه ميشه! و البته چند تا از قبليها يادم ميره. وضعيت حال حاضر (كه با حال غايب و گذشته حاضر و بقيه تركيبات فرق داره!!) اين جوريه:

ديگه از اونقا اونقا خبری نيست. كلمات بابا و بای بای رو كاملا با هم قاطی كردم! يه چيزايی هم در مورد دادا و دد ميگم كه خوب هر چيزی ممكنه باشه، يه وردايی هم زير لب ميخونم كه فقط به خودم مربوطه، و از همه مهم تر كشف كلمه جديدی گاگه!!... [كامل]
 

 2005 ,08 June: من امروز اولين مكالمه تلفنی مستقلم رو انجام دادم. يعنی خودم تنهايی و دور از چشم ماماني، گوشی رو برداشتم، دو سه تا دكمه رو زدم و آخرين شماره اي كه توی حافظه تلفن بود رو گرفتم كه تلفن يكی از خاله ها بود. البته قبل از اينكه بتونم چاق سلامتی كنم، مامانی سر رسيد و تلفن رو ازم گرفت. اصلا نذاشت يه سلامی عرض كنم. اما عيب نداره، ديگه ياد گرفتم كه چی كار كنم. دفعه ديگه تند تند حرفام رو ميزنم، قبل از اينكه كسی سر برسه. خلاصه اگه اين دفعه تلفنتون زنگ زد و با... [كامل] 

 2005 ,05 May: من نه ماهه شدم. به عبارت ديگه، نه ماه توی شكم مامانی بودم و نه ماهم بيرون. اگه بخوام مقايسه كنم، بايد بگم اين بيرون بهتره، چون اونجا خودم تنها بودم، اما اينجا يه عالمه دوست و آشنا و فاميل دارم. ضمنا اينجا جام هم راحت تره. اونجا خيلی تنگ بود. البته ميدونم كه اين مقايسه فايده هم نداره، چون راه برگشتی در كار نيست! پس، خوبه كه همين بيرون به زندگی ادامه بدم و سعی كنم ازش لذت ببرم.... [كامل] 

 2005 ,24 January: اونقا اونقا اونقا...من امروز نيم ساله شدم. توی اين مدت خيلی چيزها اتفاق افتاده كه من تند تند چند تاشون رو می نويسم.
چند هفته است كه چون دندونام دارن در می آن من خيلی درد دارم. به همين دليل هم مامان و بابا از دستم شاكی هستن كه من چيزی نمی خورم. خوب بابا جون نمی تونم آخه. اونقا اونقا اونقا... به جاش به خاطر همين درد، سازدهنی زدن رو ياد گرفتم!! نمی دونم مامان و بابا اين جوری ميگن. من دستم رو مشت ميكنم و روی دهنم حركت ميدم. اونا ميگن سازدهنی ميزنه!
10... [كامل]
 

 2005 ,05 January: فكر ميكنيد كه ياد گرفتن هميشه خوبه؟ من مطمئن نيستم، چون جديدا يه كاری ياد گرفتم كه اگه بلد نبودم شايد بهتر بود. چند روزه كه من ياد گرفتم كه بترسم! فكر نميكردين كه ترسيدن هم ياد گرفتنی باشه؟ در حاليكه تا چند وقت پيش اگه توپ هم جلوم در ميكردند انگار نه انگارم بود، الان ديگه حتی اگه يكی يه دفعه شروع كنه بلند حرف بزنه، من جا ميخورم. تا يكی دو ماه پيش، حتی اگه چيزی به چشمام نزديك ميكردند، پلك نميزدم، اما الان ديگه ميزنم. ديگه حتی گاهی صدای موتور يه ماشين... [كامل] 

 2004 ,31 December: ديروز شنيدم كه بابايی به مامانی ميگفت: "ميخواهی باور كن، ميخواهی نكن، اما بچه ام گفت: بابا!"

البته فكر كنم منظورش به من بود چون تا اونجايی كه من خبر دارم بچه ديگه اي در كار نيست! پس لازمه من همين جا جواب ايشون رو بدم كه:

"جناب آقای بابايی محترم، من تازه ياد گرفتم كه حرف ب رو به زبون بيارم و چون از صداش خوشم اومده، دوست دارم كه هی با يه حرف صدا دار مثل آ تكرارش كنم. اين همون كاريه كه اكثر بچه ها ميكنند. اصلا شايد برای همين باشه كه در زبون شيرين... [كامل]
 

 2004 ,27 December: من بالاخره با پديده اي به نام كامپيوتر آشنا شدم. بعد از روز ها نشستن و نگاه كردن به بابايی كه هی دستاش رو روی يه مشت كليد مشكی رنگ تكون ميداد، من هم تونستم اين كار رو تجربه كنم. به نظرم خيلی جالب اومده بود چون از فرط شوق نزديك بود كه صفحه كليد رو بشكنم!

حتما شما هم اين استدلال رو در مورد تصادفی نبودن خلقت و وجود خدا شنيدين كه ميگه: "خلقت تصادفی جهان مثل اينه كه كودكی با استفاده از يه دستگاه تايپ به طور تصادفی يه اثر هنری خلق كنه و مثلا يه رمان... [كامل]
 

 2004 ,22 December: آيا شما هيچ وقت اردك خوردين؟ نه؟ ولی من خوردم! چيه؟ تعجب كردين؟ فكر ميكردين من فقط شير می خورم. نخير. من خيلی چيز های ديگه هم می خورم. مثل، مكعب، جغجغه، پيش بند، ....

شما هم امتحان كنيد. شايد خوشتون بياد!... [كامل]
 

 2004 ,15 December: امروز رفتيم يه فروشگاه بزرگ كه خريد كنيم، از اون جاها كه وقتی يه چيزی ميخواهي، بايد سه تاش رو با هم بخري! (فكر كنم بعضی ها فهميدن كجا رو ميگم.) به هر حال من رو توی چرخ دستی خريد نشوندند و راه افتاديم. هر چند قدم می ايستاديم و يه جنسی ميومد بغل من مينشست. اينقدر كه بعد از چند دقيقه ديگه داشتم وسط خريد ها گم ميشدم. مردمی كه رد ميشدن، كلی به من نگاه ميكردن و ميخواستن بدونن كه مامان و بابا من رو از كجا خريدند! فكر كنم ميخواستن اونها هم يكی بخرند، چون من... [كامل] 

 2004 ,14 December: مهمترين كاری كه من در طی چند هفته گذشته انجام دادم، رفتن به تولد بقيه بوده. نميدونم چرا اين همه آدم توی اين مدت به دنيا اومدن. فكر كنم بيمارستانها بايد خيلی شلوغ باشه! يكی از اين تولدها مال دوستم بود كه يك ساله شده. خيلی خوش گذشت، كلی خوابيدم! در يه فرصت كه من و دوستم رو گذاشتن كنار هم كه پاپاراتزی های محترم عكسمونو بگيرند، من يواشكی بهش گفتم كه: "بابا اين بزرگترها چی ميگن؟ چرا ما بچه ها رو درك نميكنند؟ من و تو الان خوابمون مياد، گرسنه هم هستيم، شايد... [كامل] 

 2004 ,09 December: اينجوری كه همه ميگن، ديگه كم كم وقتشه كه من غلت زدن رو شروع كنم. البته من غلت ميزنم، ولی به جای اينكه حول محور X دوران كنم، حول محور Z دوران ميكنم! يعنی وقتی خوابيدم، تمام تختم رو دور می زنم! نميدونم چرا. شايد برای اينه كه من هنوز هندسه بلد نيستم. البته اگه برای غلت زدن نياز به هندسه باشه، فكر كنم بعضيها هيچ وقت در زندگيشون غلت نزنند! اصلا من نميفهمم چرا اين غلت زدن اينقدر برای همه مهم شده. خداييش، شما كه آدم بزرگين و سواد دارين، مگه هر چند وقت يه... [كامل] 

 2004 ,30 November: چپ دست يا راست دست؟ مسئله اينست!

مدتيه كه اين بحث شروع شده. بابايی دوست داره من چپ دست باشم، چون خودش چپ دسته. مامانی هم دوست داره راست باشم، چون خودش راست دسته. وای از دست اين آدمهای خودخواه! بابايی معتقده كه چپ دستی آدم رو يه جورايی استثنايی ميكنه (عقب افتاده منظور نيست ها!!) و اين استثنا بودن چيز خوبيه. البته اگه اين جوره، من فكر كنم بی دست بودن بيشتر آدم رو مستثنی ميكنه، اما فكر نميكنم بابايی اين جوريش رو دوست داشته باشه. مامانی هم ميگه... [كامل]
 

 2004 ,26 November: خيلی مختصر و مفيد: من چهار ماهه شدم. رفتيم دكتر. من كلی خوش اخلاق بودم. به همه خنديدم. با خانم دكتر گپ زدم و دلبری كردم! اون هم به رسم تشكر، جيزم كرد!!! اون هم نه يه بار، نه دو بار، نه سه بار، بلكه چهار بار. حتی من كه شمردن بلد نيستم ميدونم كه چهار تا خيلی زياده. البته ديگه از يه تعدادی بيشتر، ديگه خيلی فرق نميكنه. چون تو داری جيغت رو ميزنی و خانم دكتر هم هی سوزن بعدی رو فرو ميكنه! به هر حال اين رسمش نبود. حداقل ميذاشتين يه موقع كه بد اخلاقم، جيزم ميكردين.... [كامل] 

 2004 ,19 November: درسته كه همه فكر ميكنند من هنوز خيلی كوچيكم و كلی مونده تا يك ساله بشم. اما در حقيقت همه اشتباه ميكنند و من مدتيه كه يك ساله شده ام. آخه من نميفهمم كه چرا مردم از وقتی كه بچه رو ميبينند، شروع ميكنند به شمردن زمان. اگه اين جوريه كه هنوز خيلی ها من رو نديدند. پس نكنه اگه ده سال ديگه من رو ديدند، تازه اون موقع من براشون به دنيا ميام! نخير جانم، من الان بيشتر از يك سالمه و دليلش هم تاريخ اولين نوشته وبلاگمه. تازه 4 روز پيش هم تولدش بوده ولی هيچ كس براش... [كامل] 

 2004 ,14 November: وقتی ميريم مهموني، اول همه من رو ميبينند و كلی ذوق ميكنند. من هم اولش شوكه ميشم كه اين قيافه های جديد كی هستند. اما بعد از چند دقيقه من هم يادم ميفته كه ذوق كنم. كلی ميخندم و بقيه رو هم ميخندونم. وقتی هم من خسته شدم و هم اونها، من شيرم رو ميخورم، ميرم توی يه اتاق خلوت و ميخوابم. بابايی و مامانی هم با بقيه دوستان، توی يه اتاق ديگه ميشينن و كلی سر و صدا ميكنند. حرف ميزنند، جيغ ميزنند (فقط اسم ما بچه ها بد در رفته كه جيغ جيغو هستيم!) و كلی همسايه ها رو... [كامل] 

 2004 ,06 November: ديروز همه با هم رفتيم يه جای خيلی شلوغ. كلی آدم داشتند راه ميرفتند. البته من نتونستم بشمرمشون، چون از انگشتام بيشتر بودند. من تا اون موقع فكر ميكردم كه فقط چند ده تا آدم توی دنيا هستند. اما الان فكر كنم خيلی بيشترند. همه ميرفتند توی صف و يه كاغذ ميگرفتند. همه هم كلی بار داشتند. چمدون و از اين حرفها. ما هم دو تا چمدون گنده با خودمون برده بوديم. مامان بزرگ هم يكی از اون كاغذا گرفت. كلی هم منو ماچ كرد. مامانی و بابايی رو هم ماچ كرد. من نفهميدم چرا برای... [كامل] 

 2004 ,03 November: از وقتی به دنيا اومدم، هميشه كوتاه كردن موی من بحث داغ خونه بوده. اولين بار مامان بزرگ اين موضوع رو مطرح كرد كه مامان استقبال كرد و بابا شديدا مخالفت. بابايی ميگفت: "دختر بايد موهاش بلند باشه!" (حالا بماند كه خودش كه دختر نيست هم هميشه موهاش بلنده!) بعد از چند وقت، مامان كه انگاری ديد قضيه داره جدی ميشه، يهو به جبهه بابا پيوست. اين طوری بود كه جبهه مامان بزرگ ضعيف شد و هميشه حرفاش در حد تهديد به اين كه روز قبل از رفتنش از پيشمون موی من رو كوتاه ميكنه،... [كامل] 

 2004 ,29 October: خوب من وقتی ميخوام برم ددر، ميخوام برم ددر ديگه. بعد از كلی زحمت تونستم به اين بزرگترها بفهمونم كه بابا من گردش رو خيلی دوست دارم. ديروز وقتی مامان بزرگ ميخواست من رو ببره گردش، همين كه از در خون اومديم بيرون، نميدونم سر و كله مامان از كجا پيدا شد كه داشت برميگشت خونه. دم در ما رو ديد و شروع كرد قربون صدقه من رفتن. من هم اصلا به روی مبارك نياوردم، يعنی اصلا نگاهشم نكردم. آخه اگه ميخواست بغلم كنه يا اينكه ببردم تو خونه اونوقت چي؟ هان؟ خوب من وقتی... [كامل] 

 2004 ,25 October: فصلی از زندگی گذشت. فصلی پر از گريه، پر از خواب، پر از شير و پر از ناز. سه تا سی روز رفت و من بزرگتر و عاقل تر شدم. در اين سه ماه كلی ناز كردم. گريه كردم. پيپی كردم. اما تجربه هم كردم. در مجموع از زندگی خوشم اومده يا به قول آدم بزرگها: "زندگی زيباست." پس پر از اميد و آرزو، و به شوق تجربيات جديد، فصل جديدی از زندگی را آغاز ميكنم.

ضمنا از تمام خاله و عمو های با معرفت كه برای سه ماهگيم جشن تولد گرفتند و كلی برام كادو آوردند تشكر ميكنم. راستی كی گفته كه... [كامل]
 

 2004 ,17 October: ديروز رفتيم پيك نيك. خيلی خوش گذشت. مجبور شدم دو ساعت توی ماشين در حاليكه به صندلی بسته شده بودم، بشينم. خيلی خوش گذشت. كلی دوستان رو ديديم و بابايی و مامانی باهاشون گپ زدند. كلی غذای خوشمزه خوردند و من فقط مثل هميشه شير خوردم. خيلی خوش گذشت. باد ميومد و من مجبور بودم كه كلی لباس بپوشم كه سرما نخورم. ديگه اصلا نميتونستم زير اون همه لباس تكون بخورم. خيلی خوش گذشت. بارون هم اومد. من مجبور شدم مدت زيادی رو توی كالسكه زير سقف بمونم. خيلی خوش گذشت. بوی دود... [كامل] 

 2004 ,09 October: برای اون دوستانی كه ميان و سايت من رو ميبينند، بگم كه يه آدرس كوتاه تر هم برای سايتم گرفتم. ديگه به جای NUSHA.SEPEHRI.INFO ميتونيد فقط بزنيد: NUSHA.INFO كه كوتاه تره. البته اين به معنی اينكه من از تنبلی استقبال ميكنم نيست ها. اما به قول بابايي، آدم يه تعداد محدودی كليد ميتونه در زندگيش بزنه، پس خوبه كه صرفه جويی كنه!... [كامل] 

 2004 ,07 October: اين بی زبونی هم بد درديه. ( البته من زبون دارم، اما كسی نميفهمدش!).

ديروز هر چی بهم شيشه شير ميدادند، من نميخوردم. همش گريه ميكردم. هيچ كس هم نميفهميد كه من مشكلم چيه. هر كس يه حدسی ميزد. يكی ميگفت: "لج كرده!". يكی ميگفت: "مزه اش رو دوست نداره"، يكی ديگه ميگفت: "شير مامانش رو ميخواد".

خلاصه امروز بالاخره با زبون اشاره موفق شدم بهشون حالی كنم كه: "بابا، من دندونم درد ميكنه! نميتونم پستونك شيشه شير رو بگيرم."

ای كاش ميشد اين يه جمله رو ديروز... [كامل]
 

 2004 ,27 September: از زمان تولد تا الان، من 3.5 پوند (حدودا 1.5 كيلوگرم) وزنم زياد شده و حدودا 4 اينچ (10 سانتيمتر) قدم بلند شده. بر طبق محاسبات بابايي، اگه من با همين سرعت رشد كنم، وقتی به سن اون ميرسم، 17 متر قد و 290 كيلوگرم وزن خواهم داشت!!... [كامل] 

 2004 ,26 September: من دوباره جيز شدم. نه، بهتره بگم دوباره و سه باره و چهار باره. بعله درست شنيدين. من يك دفعه سه تا واكسن زدم و هيچی نگفتم. فقط گريه كردم! البته مثل هميشه شير مامانی رو خوردم و ساكت شدم. آخه ترجيح دادم بين گريه كردن و خوردن، دومی رو انتخاب كنم، آخه طبق كشفيات من دو كار رو نميشه با هم انجام داد. اصلا نميدونم چرا اين دنيا اينقدر SINGLE TASK درست شده؟ WHAT؟؟ منظورم اينه كه نميشه همزمان گريه كرد و شير خورد و پيپی كرد و خوابيد و ...!

راستی تا يادم نرفته بگم كه... [كامل]
 

 2004 ,22 September: بر طبق آخرين اخبار، جديد ترين پيشرفت من اينه كه صدای گريه ام خيلی بلند شده. يعنی به جای اينكه فقط همسيه بغلی رو از خواب بيدار كنه، تا ده تا خونه اون ور تر هم بيدار ميشن. البته تعداد دفعات و طول زمان گريه هام كمتر شده و به قول معروف انتگرال گريه همچنان ثابت مونده!!! (فكر ميكنيد من چند سال ديگه بفهمم خودم چی گفتم!)... [كامل] 

 2004 ,12 September: نه، نه، نه، نه.....

اين تنها كلمه ايه كه من بلدم بگم. اما هنوز معنيش رو هم نميدونم. به همين خاطر هر چی بهم ميگن، من ميگم: نه. حتی در مورد چيزايی كه دوست دارم به جای اينكه بگم آره، ميگم نه. آخه هنوز آره رو ياد نگرفتم.

البته فكر كنم دونستن نه از آره مهمتره. نكنه ندونسته با يه چيزی موافقت كنم كه بعدا بفهمم كه كلاه سرم رفته. اصلا خوبه كه اول همه كلمات رو ياد بگيرم، بعد آخر از همه آره رو ياد بگيرم. اينجوری مطمئن تره!... [كامل]
 

 September 04, 2004: My website is finally added to Google search space. So, those of you who have had hard time remembering my web address (although it is not difficult), you can search my name in google or even search your own name if you have written my guest book.

A funny thing is that for some reason a translation of the site in German can also be found in google! (A new language to learn! Poor me!!) However, don't take it serious. For example, by translating the text on the top of this page back to English using an online translator, you can get the following text. Read this weird translation just for fun:

"In this side you can read over my experiences in the world as a small baby. They can do, from which all first days to begin to read, for a long time before I born were over of the beginning... [More]
 

 2004 ,02 September: من كم كم دارم موفق ميشم به همه حالی كنم كه من اينجا تصميم ميگيرم كه كی بخوابيم و كی بيدار بشيم. اصلا كی گفته كه شبانه روز 24 ساعته. اصلا كی گفته كه شبانه روز يك كميت متناوبه. هيچ هم اينجوری نيست، بلكه يك مفهوم كاملا غير متناوبه كه طولش بين 2 الی 6 ساعت تغيير ميكنه. ضمنا بين طول شبانه روز و گرسنگی من رابطه نزديكی وجود داره. وقتی من سيرم، شبانه روز هم بلند تره و همه اجازه دارند يك كم بيشتر بخوابند!

راستي، بابايی كم كم داره روی من به عنوان يك ساعت... [كامل]
 

 2004 ,29 August: من جيز شدم! البته همه از يك ماه پيش ميدونستند كه من بايد واكسن بزنم، اما به من نگفتند. شايد هم گفتند اما من زبونشون رو نفهميدم، آخه راستش هنوز زبانم اينقدرها هم قوی نشده! به هر حال تجربه درد آوری بود. كلی گريه كردم. خوب مگه چيه؟ فكر كردين اگه پای شما رو هم يه دفعه جيز كنند گريه نمی كنيد؟ تازه من خيلی هم گريه نكردم. چون خانم دكتر اينقدر قبلش ازم معذرت خواست كه روم نشد. بعد هم مامانی شيرم داد كه از دلم در آره. من هم همشون رو بخشيدم. آخه از قديم (قبل از... [كامل] 

 2004 ,24 August: من بالاخره يك ماهه شدم. بابايی كه معتقده من ديگه بزرگ شدم و بايد خيلی عاقل و معقول رفتار كنم. البته فكر كنم خودش هم تعريف درستی از عاقل بودن نداره. اما ميگه من ديگه نبايد الكی گريه كنم! فكر كنم منظورش اينه كه بايد راستكی گريه كنم!

خلاصه تا اينجا كه زندگی توی اين دنيا بد نبوده. شير خوردن و خوابيدن و ناز كردن و .... اگه بقيه 119 سال و 11 ماهش هم همينجوری بگذره من راضيم. اما خدا كنه مامانی اين همه مدت شير داشته باشه كه من بخورم!... [كامل]
 

 2004 ,21 August: يه بخش جديد اضافه كردم كه توش عكس دوستام رو ميذارم. به قول معروف بروبچ يا بروبكس رو. همشون بچه های قرن 21، همشون بامرام كه قراره دنيا رو عوض كنند (مثل خود من). البته عكس خيلی ها رو ندارم كه جاشون خاليه، اما همش تقصير اين آدمای هزاره پيشه. آخه بابا يه خورده عكس بفرستين. بذارين دنيا اين شخصيت های مهم رو از همين الان بشناسه.
... [كامل]
 

 2004 ,19 August: تا ديروز يه نفر بود كه صورتم رو چنگ می انداخت. حالا ياد گرفته كه موهام رو هم بكشه. خدا ميدونه فردا ديگه ياد ميگيره باهام چه كار كنه. اگه دستم بهش برسه...

دست؟ راستي، دست چيه؟!!!
... [كامل]
 

 August 16, 2004: My Dad's Pinglish to Persian Translator is not working (hopefully temporarily), so let me write a few lines in English, although I do not know this language well. (Does it mean that I know Persian well?!)

Yesterday we went to a birthday party. It was so exciting to know that I was not the only person who was born in this world! There are others who were born too but it seems that they are all bigger than me. For example this birthday boy was so bigger than me, about ten times as big. What a big car seat should he have!!

Anyway, the guests were dancing and singing so loudly all the night so I found out that it was not a good idea to be so noisy. I should not cry this loud any more!
... [More]
 

 2004 ,10 August: امروز من رسما به بسته شدن دستم اعتراض كردم. يه جيغ جانانه و تسليم شدن بابايي!

تا امروز من پيچيده شدن توی يه پتوی گرم رو دوست داشتم، چون مثل محيط داخل شكم مامانی بود. اما ديگه بسه. تازه داره از دستام خوشم مياد. نميخوام ديگه ببندنشون. البته هنوز خيلی نميدونم به چه درد ميخورند. فقط بلدم باهاشون سر و صورتم رو چنگ بزنم و وقتی گشنمه مك بزنمشون. اما فكر كنم كاربردهای ديگه اي هم داشته باشه. مثلا برای اينكه يه نفر رو به زور مجبور كنی آروق بزنه، ميتونی... [كامل]
 

 2004 ,08 August: بابا آب داد. مامان آب داد. مامان بزرگ آب داد. من آبتنی كردم. من خيس شدم. من خوشم اومد. من آب دوست دارم، اما هنوز آن را نخوردم! من فقط در آب شنا كردم!... [كامل] 

 2004 ,07 August: خوب، من وبلاگم اومد توی سايت خودم. آخه كسی كه خودش خونه داره كه نميره خونه مردم بنويسه. پس از اين به بعد اگه به من سر زدين كه عكس جديد ببينيد، بياين اينجا داستانهام رو هم بخونيد.... [كامل] 

 2004 ,06 August: و اما در آخرين تجربه، من با پديده اي به نام CAR SEAT (صندلی ماشين) آشنا شدم كه عبارت است از يه صندلی كج و ناراحت كه من رو به زور بهش ميبندند و به قول خودشون... [كامل] 

 2004 ,01 August: مثل اينكه اين سيستم گريه كردن هم خيلی ايراد داره. آخه اين بابايی و مامانی از روی صدای گريه من نميفهمن كه من مشكلم چيه. هر وقت گريه ام از روی گرسنگيه،... [كامل] 

 2004 ,29 July: بالاخره امروز از بيمارستان اومديم خونه، همون جايی كه ميگن از همه جا بهتره. البته من كه هنوز فرقش رو نميفهمم. تنها تفاوت اينه كه ديگه هر چند... [كامل] 

 2004 ,26 July: بحث داغ از روز اول تا الان اينه كه من شبيه كی هستم. يكی ميگه بابايي. يكی ميگه نه، ماماني. مامانی ميگه بابايي. بابايی هم ميگه: " انگشتهای پاش به من... [كامل] 

 2004 ,25 July: من نميخوام شير بخورم! هيچ كس نميدونه چرا. اما من خودم ميدونم. آخه من كه هنوز نميدونم شير چی چيه. يه خورده حوصله كنيد، قول ميدم ياد بگيرم. فكر كردين... [كامل] 

 2004 ,24 July: من به دنيا اومدم....... [كامل] 

 2004 ,18 July: چقدر داره بهم خوش ميگذره. اينجا جا خوش كردم، همه رو گذاشتم سر كار. بابايی بيچاره يك هفته است كه سر كار نرفته كه من هر لحظه ممكنه به دنيا بيام. مامانی... [كامل] 

 2004 ,16 July: ديگه كم كم داره وقتش ميشه كه به دنيا بيام. همه بی صبرانه منتظرند. البته من كه هيچ عجله اي ندارم. آخه كی جای گرم و نرم رو ول ميكنه! به هر حال فكر كنم... [كامل] 

 2004 ,01 July: نميفهمم چرا هنوز به دنيا نيومده اينقدر تنبل شدم. اصلا نميدونم چرا هر وقت بابايی سرش شلوغه من هم وبلاگ نمينويسم. به هر حال خيلی حيف شد كه اين... [كامل] 

 2004 ,14 January: اين دفعه كه رفتيم دكتر، آقاهه يه دستگاهی گذاشت روی سرم كه صدای قلبم رو ميگرفت. اينقدر صداش بلند بود كه مامان و بابايی كلی تعجب كرده بودند. فكر... [كامل] 

 2003 ,23 December: بالاخره رفتيم پيش آقای دكتر. مامان و بابا هزار تا سوال ازش پرسيدند. اون هم همش در جواب گفت: " اشكال نداره، مسئله اي نيست. ميتونيد بخوريد، ميتونيد... [كامل] 

 2003 ,25 November: نميدونم به چه دليل اين مامانی و بابايی تصميم گرفتند كه در مورد من فعلا به هيچ كس چيزی نگن. انگار خجالت ميكشند كه بگن من هم وجود دارم. من كه نميفهممشون.... [كامل] 

 2003 ,15 November: سلام

اسم من .....!

راستي، من كه هنوز نميدونم اسمم چيه. راستش هنوز به دنيا نيومدم! حالا حالا ها هم قرار نيست بيام. شايد 8، 9 ماه ديگه.
اصلا هنوز نميدونم... [كامل]
 


  Links
      My Old Weblog
      My Brother's Weblog
      My Dad's Weblog
      Pinglish to Persian Translator
      Up


Copyright © 2010 Afshin Sepehri. All rights reserved.
Last modified: August 15, 2010.